|
هر گز لبخند را ترک نکن حتی وقتی که ناراحتی چون هر کس امکان داره عاشق لبخند تو بشه |
تنها هنگامي كه خاطره ات را مي بوسم
درمي يابم
ديريست كه مرده ام
چرا كه لبان خود را را
از پيشاني خاطره ي تو سرد تر مي بينم..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:34 توسط مریم |
اگر يك روز احساس كردي كه دنيا و ادماش به تو اخم كردن........
دليلشو تو لباي بدون لبخند خودت جستجو كن
اگر كسي رو دوست داري به او بگو...
زيرا قلبها معمولا
با كلماتي كه ناگفته مي مانند مي شكنند....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:26 توسط مریم |
گاهي براي درككردن كسي كه خيلي بزرگه بايد ازش فاصله گرفت
فاصله ها مي تونن امكاني براي بهتر ديدن و لمس كردن باشن
وقتي نيست جاي خاليشو حس مي كني
و وقتي هست كشف ميكني كه دوسش داري
چون بودنش يا نبودنش
واست زمين تا اسمون فرق داره........
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:37 توسط مریم |
با تو
زمین گهواره ایست که مرا در اغوش خود می خواباند
و ابر حریریست که بر گهواره ی من کشیده اند
با تو
سپیده ی هر صبح
بر گونه ام بوسه میزند
با تو ماه ومن به بهار می رویم.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:31 توسط مریم |
عاشقانه ترین نگاهم را
روی قایق باد نشاندم
و پارو زنان به سویت فرستادم
با ساحل نگاهت که رسید
ان را
با بستن چشمانت غرق نکن......
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:24 توسط مریم |
آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!
- به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !
ـ چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !؟
اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت ...
دختر ، هراس ، دلهره :
ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !
اهل حدود چند خیابان عقب ترم !
- نزدیک نانوایی سنگک ؟
- نه! بربری...
چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری
- کمتر حساب کن ... وَ موبایلش :
الو ! بله !؟
- امشب بیایم به خانهء آقای اکبری؟
زن هم مصیبت است !!! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری !؟
از خیر او گذشت و فقط گفت :
حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری...
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!...

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط مریم |