تبليغاتX
تو را از بین صدها گل جدا کردم -

تو را از بین صدها گل جدا کردم

هر گز لبخند را ترک نکن حتی وقتی که ناراحتی چون هر کس امکان داره عاشق لبخند تو بشه

آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!


- به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !


ـ چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟


یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !؟

اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت ...


دختر ، هراس ، دلهره : 

 ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !
اهل حدود چند خیابان عقب ترم !


- نزدیک نانوایی سنگک ؟

- نه! بربری...


چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری


- کمتر حساب کن ... وَ موبایلش :

 الو ! بله !؟


- امشب بیایم به خانهء آقای اکبری؟ 
زن هم مصیبت است !!! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری !؟


از خیر او گذشت و فقط گفت :

 حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری...


دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :


حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!...

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط مریم |